در امتداد شب
در امتداد شب
در کوچه سرد و غمناک پاییز
زیر برگریز سپیدارها
تنها می روم
بی "تو"
در بستر سرد شب
درختان، نه در "خواب"
که در بیداری عریان و مِه آلود خزان
برای یرگ های زرد و خشکی
که "شب" زده
تک تک فرو می افتند
از غصّه هاشان
قصّه ها می گویند
من بیدارم
و در امتداد شب
تنها می روم
آسمان،
جامه ای از ابرهای سیاه پوشیده است
ماه را نمی بینم
در محبس ِابرهای یائسه است
به تنهاترین ستاره شب گفتم:
تو "مراد" شبی
انعکاس حقیقتی!
در آینه های راستی
خاطرت هست؟
که در شب های مهتاب
قلب هامان
هزارپاره ی عشق بود
و هر نیمروز نیم بارانی، دل هامان
هزارپاره هزار رنگ
رنگین کمان می شد؟
برگریزخزان
روح انگیز گل بیدی
برچسب:
نویسنده: پارسا نظری